صیاد - مهدی عابدینی

چون صید بدام تو به هر لحظه شکارم ، ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم ، رفته ست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی ، بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی ، وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم ، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی ، خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی ، تا سجده گزارم

گر بوی ترا باد بمنزل برساند ، جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند ، جز گرد و غبارم

                                       مهدی عابدینی

/ 1 نظر / 156 بازدید
سايه

من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم/چشم بيمار تورا ديدم و بيمار شدم فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بودم/همچو منصور خريدار لبانت شده ام غم دلدار فكنده است به جانم شرري/كه به جان آمدم و شهره بازار شدم در ميخانه گشايند به رويم شب و روز/كه من از مسجدواز مدرسه بيزار شدم جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم/خرقه پير خراباتي و هشيار شدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]