حق به دست کیست ؟ - بهروز یاسمی

 

به همان قدرکه چشم توپر از زیبایی است         

بی تودنیای من ای دوست پر از تنهایی است             

این غزل های زلالی که زمن می شنوی

چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی است

چند وقت است که بازیچه ی مردم شده ام

گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی است

دل به دریا زده ام تا باز اغاز کنم

ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی است

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

حق به دست دل من؟ عقل؟ ویا زیبایی است؟

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوندکه معشوقه ی من بالایی است

این غزل نیز دل تنگمرا باز نکرد

روح من تشنه یک زمزمه نیمایی است

                          

                                  بهروز یاسمی

 

/ 1 نظر / 58 بازدید
رویا

سلام.لطف میکنین شعر منو تصحیح کنید.مرسی آرام،آرام.به مانند حرکت یک لاکپشت بر قلبم.سپیدسپید همچون بچگی هایم و شیرین به شیرینی بستنی هایی که با پول تو جیبیت برایم خریدی،آمدی و بی هیچ بهانه ای اوج بودنت را به من خوراندی و من بی خبر از همه چیز.روزها گذشت،اینبار خیلی سریع به سرعت پاک کردن یک شیشه،تیره به تیرگی مانتو مشکی قدیمیم و تلخ،به تلخی گردوی کالی که نصفش را به من دادی،رفتی و وجود وسیعت را بر روح ظریفم به جا گذاشتی.آه که چه سنگین است!