عادت - علی اکبر رشیدی

با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم    

جا برای من گنجشک زیاد است، ولی
به درختان خیابان تو عادت دارم

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم    

دستم اندازه‌ی یک لمس بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم    

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم

                      علی اکبر رشیدی

/ 0 نظر / 10 بازدید