جیب خالی - سجاد رشیدی پور

پیشتر عاشق ِکسی بودم، دختری اهل ِاین حوالی بود

نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود

مثل ِقالیچه‌ی پرنده، مدام از خوشی توی ابرها بودم

روزهایم ستاره باران و رنگ ِشبهام پرتقالی بود

من به پاییز فکر می‌کردم، زیر چتری که مشترک می‌شد

شعر از لای دفترم می‌ریخت، دست ِجیبم اگرچه خالی بود

شعر در من شبیه یک چشمه، بی‌توقف مدام می‌جوشید

مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود

کار، کم کم رقیب ِشعرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم

خوان ِهفتم نگاه ِاو بود و اولی، مشکلات ِمالی بود

ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت

بعد من ماندم و دلی مبهوت، ظاهرا وقت ِماستمالی بود

پیش ِیک مرد ِمردتر از من، در لباس ِعروس می‌خندید

مثل بخت ِبد ِنداشته‌ام، رنگ ِماشینشان ذغالی بود

مادرم از مخاطب ِغائب، صبح تا شب سوال می‌پرسد

من صریحا دروغ می گویم: بانوی شعرها خیالی بود...

                                              سجاد رشیدی پور

 

 

 

 

/ 2 نظر / 35 بازدید
yas

سلام دوست من ... مدتی نبودم !! حالا اومدم و آپم ... منتظرم [قلب]

سایه

چشــم ها حس دروغی را تعارف می کنند تا که بر هر چشم ، بیش از حد توقف می کنند عشق نامش نیست ؛ این بازی بی شرمانه ای است شـرم بر آن هـا که در بازی تخلف می کنند چشـم تا وا مــی شود دل ساده می ریزد فرو قصـر بی دروازه را راحت تصـرف می کنند ناگـهان آن ها که اظهار ارادت کرده اند مـی روند و ساده اظهـار تاسف می کنند شعـر برمی خیزد آن جایی که در ما حرف ها برنمــی خیزند و احساس تکلف می کنند عاقـبت دستانمان رو می شود با شعــرها مثل چشمانی که بعد از گـریه ها پُـف می کنند [گل][گل][گل]