ساحل افتاده - فریدون مشیری

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

(( محمد اقبال لاهوری ))

****************************

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

 

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

 

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

 

- " موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !


بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

 

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . "

 

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فکند

رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند ؟

گفت : - "به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! "

 

عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم ،

سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم

هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

 

زآن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !

شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛

اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

                                      فریدون مشیری

 

/ 9 نظر / 1119 بازدید
آسمان..رنگین کمان..دریا..

چه خوب که بعضی ها بعضی جاها بعضی چیزها رو می نویسند.. زندگی به همین سادگی است. سالم.آرام.در پناه باورت.

مهسا

سلام بلاگتون به حدی زیباست که مجاب شدم سری به آرشیو بزنم عالی بود[گل]

مهسا

نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویــم تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی خودِ تو جان جهانی گر نهانـی و عیانـی تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی بخود آی تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی و گلِ وصل بـچیـنی....

یا30

[هورا][گل] محشره

پرستو

سلام دوست عزیز شعر های خیلی قشنگی دارین تو وبتون خوشحال شدم اومدم اینجا

مریم

عالی بود وبت خیلی قشنگه

Zahra

آسمان را به تو خواهم بخشيد/ لحظه هايم را/ نفسهايم را و جهاني را كه با زيبايي عشق رنگهاي معطر در آن پيچيده اين شعر كوتاهم رو تقديم ميكنم به نويسنده وبلاگ. سپاسگزارم

mahdieh

عالی بود روحش شاد