بچه که بودم - یغما گلرویی

بچه که بودم

از جریمه های نانوشته که بگذریم

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

 

                                              یغما گلرویی

/ 3 نظر / 60 بازدید
محدثه

سلام اگه این وب مث بقیه وبا نظراتش با تایید نویسنده نباشه ...... پس هورا من اول شدم ...[هورا][هورا][هورا] شعرش قشنگ بود[لبخند]

شقایق

سلام منم اومدم ......اما حیف فکر میکردم اول میشم...[ناراحت] عیبی نداره هر وقت آپش کردی بهم حتما بگو..... شعر خوبی انتخاب کردی[نیشخند][دست]

زینب

خدایا سرت شلوغه یا خلوت؟؟ چرا هیچکس به حرفای من گوش نمیده؟؟!