برای کسانی که کلمات نجوایی عاشقانه در گوش هایشان زمزمه می کند ....
  :: شروینسا
چاپ تی شرت
جمعه غروب - رسول کامرانی

جمعه غروب همهمه ی شهر نکبتی

الاکلـــنگ تــــاب و یک پارک دولتـــی

یک دو سه ... تا هزار و نود هم شمرده است

نفــرین بــــه انتظار - همین بمب ساعتـــی -

آمد دوباره مثل عروسک ستاره پوش

من ترمزم بریده ولــی با چه جراتی..

- هی پا به پا نکن دِ بگو دیر می شود

اینجـــا نَه ایست تــوی گلو بغض لعنتی

خانم سلام ... نه ... من که گدایی نمی کنم

عاشق شدم کــــه چشــــم تو اصلن قیامتی

- گمشو (صدای خواهش دستی بریده شد )

گفتــــم بزن بــــــه چــــــاک لجن مرد پاپتــی

از روی دنده های چپش حرف می زند

حالا کبـــود می شود این رنگ صورتی

چیزی شبیه حرمت حوا شکسته بود

زن در کنـــار جاده رهــا ... بعد مدتی

ترمز، نـــــوار هـــــایده بانـــــــو سوار شد

گم شد میان لفظ (( خیابان )) به راحتی

تــه مانده های خانــم رویا که دود شد

بعدش مچاله می شود این مرد پاکتی

                             رسول کامرانی

 

 

 

 

 

 



:: برچسب‌ها: رسول کامرانی, شعر پارسی, گلچین شعر ایرانی
نویسنده : شروینسا
نظرات ()
عادت - علی اکبر رشیدی

با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم    

جا برای من گنجشک زیاد است، ولی
به درختان خیابان تو عادت دارم

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم    

دستم اندازه‌ی یک لمس بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم    

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم

                      علی اکبر رشیدی



:: برچسب‌ها: علی اکبر رشیدی, شعر پارسی, گلچین شعر ایرانی
نویسنده : شروینسا
نظرات ()
محتسب - پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه­ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

                                            پروین اعتصامی



:: برچسب‌ها: پروین اعتصامی, شعر پارسی, گلچین شعر ایرانی
نویسنده : شروینسا
نظرات ()
مرگ یک اتفاق معمولی است - یاسر قنبرلو

روی پیشانی ام سیاه شده
دستمال ِ سپید ِ مرطوبم

دارم از دست می روم اما
نگرانم نباش ، من خوبم !

 هیچ حــســّـی ندارم از بودن
تــیــغ حس می کند جنونم را

دارم از دست می دهم کم کم
آخرین قطره های خونم را

در صف ِ جبر ِ خاک منتظرم
اختیار زمان تمام شود

زندگی مثل فحش ارزان بود
مرگ باید گران تمام شود !

از سـَــرم مثل ِ آب ، می گذرد
خاطراتی که تلخ و شیرین است

زندگی را به خواب می بینم
مرگ ، تعبیر ِ ابن ِ سیرین است

در سرت کل ّ ِ خانه چرخیدن
توی تقدیر ، در به در گشتن

هیچ راهی برای رفتن نیست
هیچ راهی برای برگشتن

 خودکشی بر چهار پایه ی عشق
مثل ِ اثبات ، دال و مدلولی است

نگرانم نباش .. من خوبم
« مرگ یک اتفاق معمولی است »

                         یاسر قنبرلو



:: برچسب‌ها: یاسر قنبرلو, گلچین شعر ایرانی, شعر پارسی
نویسنده : شروینسا
نظرات ()
آخرین عناوین مطالب